تبليغاتX
سید ذاکرین - عبا را ... روی بانو !
یا حسین غریب مادر ... تویی ارباب دل من ... یه گوشه چشم تو بسه ... واسه حل مشکل من

علی (ع) با فضه آمد. آتشی در دلش برپاشده بود!!؟ بی اختیار عبای خود را روی بانو انداخت و او را به فضه سپرد ، و خود آمد تا مهاجمین را بیرون کند...

گریبان سردسته آنان - یعنی عمر(لعنت الله علیه)را- گرفت، و او را بر زمین کوبید و فرمود: « اگر سفارش پیامبر(ص) نبود می دانستی علی (ع) کیست و تو کیستی!، و چون تویی نمی تواند بی اجازه وارد خانه من شود»!!!

همه فرار کردند، و علی (ع) خود را کنار فاطمه (س) مجروح رساند؛ و سر او را بر زانو گرفت. اکنون خانم از هوش رفته؛ و دیگر ناله ای ندارد. نکند فاطمه (س) را هم کشتند؟!

فضه، به زحمت خانم را به هوش آورد ... تا چشم باز کرد پرسید: فضه، علی (ع) کجاست؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388   به قلم عاشق |